تبليغاتX
تعـــــــــــــــــــــــــــــطیل است!
عاشقشی و می خوای که اون همیشه مال تو بشه .

همیشه دستاش تو دستاتو و نگاهش توی نگاهت. نسبت به آدمای دور و برش حسودیت میشه و می خوای تو دور و برش باشی.

فقط اون باشه و تو باشی زیر سقف آسمون.

هرکاری براش می کنی که نشون بدی دوسش داری ولی بعضی کارات انگار اونو عصبی می کنه.

حس می کنه تو قفس عشق تو زندونی شده. تعصب و یه دندِگیت شده میله های قفس بین تو و اون.

می خوای از آدما دورش کنی ولی از خودتم دورش کردی.

قناری تو توی هوای خفه قفسش نمی تونه برات بخونه.

این پرنده کوچیکت نیاز داره تو یه باغ سرسبز باشه و با هوای عشق تو نفس بکشه و بخونه.

ولی این ترسی که تو داری برای از دست دادنش و گم شدنش ، اونو از پا درمیاره.

ایقدر از پشت قفس نگاش نکن. بهش نفس بده. اونوقته که می بینی احساسشو ، عشقشو !


پ.ن : ضمیر "ش" خودمم!

پ.ن : دانلود آهنگ اسیری - شهرام شکوهی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:23 توسط ... |

تازه دارم می فهمم دلیل این همه تنبلی و اِهمال کاریم تو درس خوندن چیه؟

رشته ای که الان توشم اصلا با روحیاتم نمی سازه. میگن آدم وقتی به کاری مشغوله باید روحش و تمام وجودش با اون کار ارضا بشه که توش بتونه موفقیت هم کسب کنه دیگه.

تنها چیزی که منو می تونه ارضا کنه کامپیوتر و مهندسیشه که داره هر روزمو به حسرت می کشونه. و روز به روز هم وابستگیم به کامپیوترم بیشتر میشه!

موندم الان بعد ۳ سال می تونم تغییر رشته بدم؟ اصلا قبول می کنن؟


پ.ن : بچه ها اسممو گذاشتن : دائمُ الآن و مادر کامپیوتر و اینترنت ایران

پ.ن : شما نظری ندارید منو از سردرگمی برهانید؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 14:33 توسط ... |

من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موتزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند!


شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند!

شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند .

شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی و جواب می شود : سکولاری!

شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .

شهری که نظامی اش شهردار می شود !

مهندس برقش تاکسی دارد !

وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه لری حرف می زند !

آدمها از دیدن پلیس می ترسند !

شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد !

شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!

شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد!

شهری که زبانش "پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارد !

شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم .

شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه را نمی توانند پیدا کنند !

شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!

شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !

شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !

شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند !

شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند !

شهری که همه مشکل را در شخص دیگر می جویند !

شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مُــردم !

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:49 توسط ... |

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا می کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:

“شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می دانیم جایمان کدام است
اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان.”

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت، عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

این نکته رو هم من خودم اضافه می کنم که رئیس دادگاه هم انگلیسی بود !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:45 توسط ... |

از سه نفر هرگز متنفر نباش :

 فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها چـون بهتـرین هستند.

 سه نفر را هرگز نرنجون :

اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها چـون صادق هستند.

 سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :

 شهریوری‌ ها، آذری‌ ها، آبانی ها چـون به درد دلِت گوش میدهند.

 سه نفر رو هرگز از دست نده :

 مردادی ها، خردادی ها، بهمنی ها چـون دوست ِ واقعی هستند.


پ .ن : روزهای آخر سال ِ ۹۰ و نزدیک به سال ِ ۹۱ ! گفتم این پستُ بذارم که تو سال جدید بیشتر هوای دوستامونو داشته باشیم.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:46 توسط ... |

دکلن گلبریت (Declan Galbraith) خواننده اسکاتلندی در سال ۲۰۰۲در استادیوم اودیسه در بلفاست با خواندن آهنگ "بمن بگو چرا" (Tell Me Why) چشمان بسیاری را به خود خیره کرد. او در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت و امروز هفده ساله است. آهنگ مزبور را دکلن با ده هزار کودک دیگر در استادیوم اودیسه اجرا کرد در حالیکه همزمان توسط ماهواره و رادیو ۸۰۰۰۰ کودک دیگر در مدارس سرتاسر بریتانیا بزرگترین ترانه کُر جهان را با او اجرا کردند...

 دانلود کلیپ تصویری

:متن شعر در ادامه مطلب:


برچسب‌ها: به من بگو چرا, tell me why, دکلن گلبریت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:8 توسط ... |

دیروز صبح بود که از طرف دانشگاه رفتیم آسایشگاه سالمندان

پیرزن و پیرمرد هایی که یک روزی برای خود برو بیایی داشتند ولی بی وفایی روزگار آنها را تا بدینجا کشانده بود. وقتی که می شنیدی فرزندانشان آنها را اینجا گذاشته اند تا خود با خیال آسوده به زندگی شان برسند دلت به درد می آمد. یا حتی بعضی ها بودند که دادن پول ماهیانه هم خرج اضافه بود برای نگهداری والدینشان!

این پدرها و مادرها که همیشه شعار می دهیم نیکی به آنها بزرگترین عبادت است ولی وقتی پای عمل که می رسد چه می شود که جا می زنیم؟

یک اتاق باشد و دو یا چند تخت برایشان و تعداد محدودی پرستار برای این همه سالمند...

در کریدور ها که می روی بوی ادرار شامه ات را آزار می دهد و صداهایی مختلفی به گوشت می رسد.

صدای کف زدن و رقص و آواز ... صدای تلویزیونی که بلند است تا گوش های سنگینشان بشنود ... صدای ناله هایشان از بیرحمی روزگار ...

همه شان بغضی را در سینه داشتند.

 بعضی هایشان آن را در تار و پود لیف و بافتنی هایشان گره می زدند...

بعضی هایشان با عروسک و کاغذ رنگی ها دیوارها را پر کرده بودن تا بغضشان بین لایه های رنگی مدفون شود...

بعضی ها هم دیگر طاقت خفه کردنش را نداشتند و چشم هایشان را تر می کرد ...

کنارشان که می نشستی گوشی می خواستند برای درد دل هایشان. شاید صدایشان را نمی شنیدی یا نمی فهمیدی ولی بودنت کنارشان آرامشی بود برایشان که کسی هست حرفهایشان را بشنود.

خانم تاج و معصومه و پروانه و فروغ الزمان و خاتون و شهناز و طاهر و حاج علی و احمد و خیلی های دیگر ... همه شان بیش از درد های تن شان ، درد روحشان بود که آزارشان می داد و کسی را نداشتند که درد ِ دلشان را مرهم شود.

دقیقه ای که کنارشان می نشستی و دستانشان را می گرفتی کلی دعایت می کردند و می خواستند باز هم بیایی.بیشتر دعایشان نیز شوهرِ  خوب بود که نصیبت شود.


+ تمرین نویسندگی بعد از مدت ها دور از قلم بودن

+عکس ها در ادامه مطلب


برچسب‌ها: آسایشگاه سالمندان, صادقیه, آسایشگاه صادقیه, آسایشگاه سالمندان صادقیه, صادقیه اصفهان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:1 توسط ... |

ذکر منبع همین اول کاری :

http://farshadx.blogfa.com/


برچسب‌ها: جلوگیری از هک شدن, خلاصی از هکرها, چگونه هک نشویم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 22:46 توسط ... |

این کار هنر یکی از هم اتاقیام هستش که منو در حالت های مختلف کشیده

در صحنه آخر ؛ اکرم یکی دیگه از هم اتاقیامه که معمولا با هم دعوا داریم (البته نه از روی کینه و جنگاوری)

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:55 توسط ... |

رَهایم کردے

چـــرا کهـ بِرَهنگــــ ے ات رانــَجوییدَم
بــوسهـ هایـــت را نَدَریـــدم
و
طــَعمِ گـَـــسِ گــــُناهـ را نَچشیـــدَم


رَهـــایَم کردے
.....چون عشق ورزیدم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:22 توسط ... |

این بار برایتان یک حیله شگفت نگیز ریاضی دارم!

کلیک کنید!

مرحل زیر را طی کنید : (با زدن continue به مرحله بعد بروید)

۱. روی کاغذ عددی ۳ یا ۴ رقمی بنویسید.

۲. ارقام عدد موردنظر را جابه جا کرده و دوباره بنویسید.

۳. عدد کمتر را از عدد بزرگتر کم کنید.

۴. دور یک رقم از نتیجه تفریق دایره ای بکشید.(توجه داشته باشید این عدد صفر نباشد)

۵.ارقام باقیمانده را داخل کادر ظاهر شده تایپ کنید.

حالا ببینید چه می شود!!! 


برچسب‌ها: حقه های ریاضی, خواندن ذهن, بازی و ریاضی, شعبده بازی در ریاضی
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 15:56 توسط ... |


این را بخوانید!

یک کلیک بی زحمت!


برچسب‌ها: مصطفی احمدی روشن, پسر مصطفی احمدی روشن
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:22 توسط ... |

زن قداست دارد!

برای با او بودن باید "مرد" بود ، نه "نر" ...


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:25 توسط ... |

تا حالا با کسی مواجه شدید که چشم زخم داشته باشه؟ یا به قول خودمون چشمش شور باشه؟

اثرش رو تو زندگیتون دیدید؟ اصلا بهش اعتقاد دارید؟

من که در مورد خودم دارم مطمئن می شم که چشمام شوره!

به هرچیزی که فکر کنم و بهش زل بزنم اتفاقی براش میوفته!!!

جدیدترینشم همین چند دقیقه پیش اتفاق افتاد. فکرشو بکنین...همینطور که داشتم به دمپایی دوستم فکر می کردم که یه تیکش کنده شده بود؛در عرض چند ثانیه .... کن فیکون شد!!!

روایاتی از چشم زخم :

از رسول گرامی اسلام روایت شده که روزی آن حضرت از قبرستان بقیع می‌گذشت و فرمودند: به خدا قسم بیشتر اهل این قبرستان به سبب چشم زخم در اینجا آرمیده‌اند.

از امام صادق (ع) روایت شده است: اگر این قبرها شکافته شود هر آیینه می‌بینید که بیشتر مردگان به سبب چشم زخم مرده‌اند، زیرا چشم زخم حق است. آگاه باشید که پیامبر اکرم(ص) فرمودند:‌ چشم زخم حق است پس هر کس از سیرت و صورت برادر مسلمانش خشنود شد، خدا را یاد کند، زیرا وقتی خداوند را به یاد آورد، ضرری به برادر مؤمنش نمی‌رسد.

از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: کسی که چیزی از برادرش او را متعجب ساخت، بگوید: «تَبارکَ اللّه اَحسَن الخالقین» زیرا چشم زخم حق است.


از رسول خدا (ص) روایت شده است: چشم زخم حق است، وقتی یکی از شماها به انسان یا حیوانی یا اشیاء دیگری که زیبا است بنگرد و تعجب نماید، بگوید: «آمنتُ بالله و صلی الله علی محمد و آله» پس از آن، اثر چشمش خنثی می‌شود.

 

پ . ن :

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:43 توسط ... |

امید است که همه خوب و سرحال باشید و اولین روزهای زمستونی تون رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید و روزهای خوبی نیز پیش رو داشته باشید.

پست امروز مخصوص دانشجوهای عزیزه که یواش یواش دارن آماده میشن برای امتحانا...مثالشون اینجوریه:

بعضیا هنوز تو خوابن...

بعضیا بیدار شدن ولی مثل کسایی هستن که هنوز دست و صورت نشستن...

بعضیا هم که بیدار شدن و در حال آماده سازی اند...

و بعضیا هم ....!!!!


*** به هر حال همگی خداقوت ... ما را نیز دعا بفرمایید ***

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 1:47 توسط ... |

دو دریچـــه

                  دو نگـــاه

                                    دو پنجـــره

دو رفیـــق

                دو هم نشیـــن

                                      دو حنجـــره

دو مسافر تو مســیر زندگـــی

                    دو عـــزیــــز

                                       دو همـــــدم همیشگی


با هم از غروب و سایه رد شدیم

قصه عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خــــدا هیشکی ما رو نمی بینه


دو غریبــــه

              دو تا قلــــب در به در

                                       دو تا دلــــواپس این چشمای تــــــر

دوتا اســـم

                 دوخاطره ، دو نقطه چیـــن

                                  دوتا دور افتاده تنـــها نشین


عاقبت جدا شدن دستـــای ما

گم شدیم تو غربــــت غریبه ها

آخر اون همه لبخنـــد و ســـرور

چشم پر حســــادت زمونــــــــه بود

پ.ن : این روزا هرکی می پرسه حالمو.میگم همه چی عالیه/هیشکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:35 توسط ... |

چند وقتی رو نیستم

برخواهم گشت... شاید کمی زود ... شاید کمی دیرتر

به دلیل سنگینی دروس و فشارات وارده اش و (...) یه مدتی رو می خوام برای تغییر رویه ی زندگیم!

دعا کنید بسی بسیار ...

ته نوشت :

اعصاب چیست؟ چیزی که هیچ کس ندارد و توقع دارند تو داشته باشی!

توقع چیست؟ چیزی که همه دارند ولی تو نباید داشته باشی!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 12:40 توسط ... |

حوصله مي خواهد

عاشق شدن

آنهم از نوع زنانه اش!

که گيج کننده است و حساس.

و آزادي به ميزان دلخواه

... مثل فلفل و نمک در هر غذا

و آب مي خواهد براي آبياري

و رنگ مي خواهد

يک قوطي آن هم آبي!

غوطه ور در آسمان فکر

و خوش بيني مي خواهد

بسيار بسيار بسيار....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:36 توسط ... |

سلام

چند وقتی که نبودم رفته بودم ســــــــفر

ولی برخلاف سالهای قبل زیاد خوش نگذشت بهم

فقط تنهاجایی که دلم آرومم می گرفت مشهد و کنار حرم بود.

آخ که چه صفایی داره ...

با این که خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود ولی ...

انگار فقط تو بودی و اون امام مهـــــــربـــــون و خـــــــــدا!

انگار با وجود همه گناهایی که داشتی پیششون عزیز بودی!

دعای کمیــــــل هم آســـــــمانی بود! انگار پیش فرشته ها داشت برگزار می شد!

اگه خدا قبول کنه نایب الزیاره همتون بودم.

پ.ن : هفته دیگه راهی ام سمت اصفهان ... به امید خدا برای شروع ترم جدید

دیگه کمتر میام اینجا ... دعا کنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 18:51 توسط ... |

یه روز یه ترکه و یه فارسه و یه لره و یه اصفهانیه و یه رشتیه و یه بلوچه و یه آبادانیه و یه مشهدیه و یه قزوینیه و یه کرده و یه مازنیه و یه یزدیه و یه کرمانیه و یه شیرازیه و یه جنوبیه و یه شمالیه و یه … دست در دست هم می دن و دریاچه ارومیه رو از خشک شدن نجات می دن!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:43 توسط ... |

الهی...!

گاهی نگاهی ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 16:30 توسط ... |

چقدر سخته برای فرار از آشنا ها بخوای خودت رو میون غریبه ها گم کنی!تا تو هم یه غریبه باشی. با وجود سخت بودنش این طوری راحت تری انگار...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:16 توسط ... |



آهنگ شناسنامه از کامران و هومن که خیلی دوست دارم!
دانلودش رو می ذارم تو ادامه مطلب (رمزدار)
هرکی خواست بگه تا رمزشو بگم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 18:37 توسط ... |

وقتی جایی مهمونیم سعی می کنیم بیشتر مراقب رفتارمون باشیم و کاری نکنیم تا میزبان ازمون ناراحت بشه و از مهمون دعوت کردنش پشیمون بشه.

ولی حالا که مهمان یه میزبان بزرگ و مهربون هستیم اصلا حواسمون به خودمون نیست. 

همچنان دروغ ، غیبت ( با دامنه وسیعتر ) ، ریا ( هر روز یه رنگیم ؛ مثل جعبه مدادرنگی )

اولش وقتی می خواهیم آماده مهمونی بشیم قول میدیم این کارا رو بذاریم کنار ... ولی بازم ناخوداگاه ....!

ولی این میزبان بزرگ ما مثل همیشه صـــــــبوره ... ما چی؟

هرچه داریم از خداست و هرچه توان داریم برای خدا باید خرج کنیم.

با ادب خاص خود وارد این مهمانی بی مانند بشویم . . .

پ .ن 1 : سر سفره های افطار ؛ ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنید!

پ .ن 2: سعی کنیم بیشتر مراقب حق الناس باشیم!

هرچند که روزه است حاجی رمضان

تا خرخره می خورد حقوق دگران

یک ذره غبار اگر رود توی گلوش

از بابت روزه می شود دل نگران !

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 11:49 توسط ... |

داداشم عاشق حیوانات مختلفه خصوصا از نوع طیورش ؛ همین علاقه هم باعث شده که دست به کار بشه و یه سری "مرغ عشق" و "قناری" رو نگه داره.

اونروز  قناری اش نمی دونم چگونه؟! (قدرت خدا!!!) تونسته بود از قفس فرار کنه. وقتی داداش اومد دید در قفس بازه ، کم مونده بود یه سکته... (دور از جونش)!

ولی من! از این که قناری آزاد شده بود خوشحال بودم. خیلی.

این قناری قصه ما هم خوشحال و سرخوش از آزادی اش لا به لای درخت ها داشت خوشحالی اش رو با طبیعت قسمت می کرد.

که اگه یه کم آرومتر آواز شادی سر می داد هنوز هم آزاد بود. داداش ما هم از شنیدن صدای آواز قناریش ، اون رو گرفت و دوباره به سمت قفس هدایت کرد.

پ.ن : الان طفلک سعی می کنه طوری بایسته تا حداقل سایه اش بیرون از قفس بیوفته!

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 16:48 توسط ... |

امروز تولد داداشمه... بهترین داداش دنیا

تولدت مبارک داداش گلم

+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 17:53 توسط ...

چقدر نقشه داشتم واسه تابستونم که این دفعه بیهوده نگذره

چقدر هفته هایی گذشت که می گفتم از همین شنبه...

یک ماه به سرعت نور گذشت.

نفس ها هم دارند می گذرند.

ولی من! هنوز در یک نقطه ایستاده ام و راهی که طولانی ست در پیش رو دارم.

چقدر ثانیه های این چراغ قرمز نمی گذرد. خسته ام. انگار قرار نیست سبز شود.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 18:53 توسط ... |

مامانم ... خودم ... و دختری که هنوز نیامده ... (جاش پیش خدا امنه)


www.for-her.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 19:18 توسط ... |

ای خدای حسین!

ائمه معصوم ابواب رحمت اند و کشتی نجات. ما را از بـ ـ ـاز تــرین بـ ـ ـاب و سـ ـ ـریـــع ترین کشتی محروم نساز.


ای خدای اباعبدالله!

ما را آکنده از صـ ـ ـداقت و اخـ ـ ـلاص کن.


ای خدای حسین!

آستان حسین تو بر پـ ـ ـا برهنــگان و گمنـ ـ ـامان و از قلم افتـ ـ ـادگان و مهر باطـ ـ ـل خوردگان، گشاده تر است. ما را از این آستان کرامت محروم نکن.


ای خدای عباس!

تنها تویی که می توانی عشق را با جنگاوری و ادب را با دلاوری در وجود کسی متجلی کنی. ما را به دست ساقی ابوفاضل از این فضائل سیراب کن.


ای خدای سجاد!

چه بزرگی تو که با وجود سجاد ، دیگران را نیز بنده می شماری ، عبادتشان را به حساب می آوری و بر سرشان سایه ی خدایی می گستری.

ما هرچه بندگان بدیم ، تو خدای خوبی! به ما لیاقت بندگیت را عطا کن.



ای خدای کربلا!

ما را روز به روز با این حقیقت کربلایی که " مقربانت را جام بلا بیشتر می دهی" آشناتر کن.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 16:22 توسط ... |

برگشتم. از روی دلتنگی یا نیازم برای نوشتن و تخلیه حرفای مونده تو دلم... فقط می دونم که برگشتم که زنده باشم!

" خدایا! کل پرونده ام سپرده دست خودت ؛ من نه بلدم دنبال کنم نه عرضشو دارم نه دل و دماغشو

هر گلی زدی به سر خودت زدی! من کی ام که بخوام تعیین تکلیف کنم برات؟!

فقط کمکم کن که راضی و شاکر باشم به هرچی که می دی و نمی دی...به هرچه که می دی و پس می گیری...به هرچی که می گیری و پس می دی...!

و دستمو ول نکن تا تو این شلوغی گم نشم.... "

 

این روزا حالم دست خودم نیست. هنوز هم در برار پدر کم می آورم. هنوز هم نگاهش برایم سنگین است و هنوز هم آن اعتماد سابق را ندارد. به قول معروف چشمش از من آب نمی خورد.

ولی من...

تلاشم برای نشاندن لبخند بر لبانت بود پدر...

آیا تلاشم کم بود؟؟؟

ولی می دانم دلخوری تو از من ، راهی است که پیش رو دارم و می ترسی که به انحرافم بکشاند.

ولی من...

تو این مدت تنهایی تو غربت راه هایی دیدم که از "این راه" بیمی ندارم و دست خدا را در دستانم حس می کنم. ولی نگرانی تو را هم حس می کنم...

قول میدهم (؟) ... قول های من که برایت ارزشی ندارد

ولی من...

 این بار پیش تو ... پیش دلم ... پیش خدا ... قول می دهم که ناخشنودت نکنم.از من همانی را ببینی که انتظار و امیدش را داشتی!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 19:24 توسط ... |